یادش بخیر پارک جمشیدیه
بچه ها دانشگاه از ما شیرینی انتقالی من و دوستم یحیی را درخواست کردند ولی از اونجائیکه ماه رمضان بود باید قیدشو می زدند ولی اصلا زیر بار نرفتن و زمانی که از دانشگاه بر می گشتیم تصمیم گرفتم بهشون افطاری بدم .
رفتیم از مغازه های اون دور و بر بساط افطاری رو فراهم کردیم.
نون ، پنیر ، خرما، حلیم، قاشق یکبار مصرف ، آب جوش ، چای و لی شامش یادم نیست چی بود.
من ، یحیی، محسن، صابر، علیرضا، احمد، کاوه ، محمد ، مجتبی و امیر حسین شب خیلی خوبی بود و کلی خوش گذشت.
غروب یکی از روزهای آخر شهریور ماه سال 1384 بود ، رفتم دنبال روزنامه آفرینش آخه شنیده بودم اسامی قبول شدگان رو زدن تو روزنامه بعد از کلی اینور و اونور ، رفتم روزنامه فروشی خیابون ده ونک یه روزنامه آفرینش خریدم ؛ تاش کردم و اصلا بهش نگاه نکردم تا رسیدم پشت ورزشگاه آرارات روبروی سازمان عقیدتی سیاسی نیروی انتظامی ،دروغ اگه بگم دلم آروم بود ، همیشه دوست داشتم چشمم یهوبخوره به اسمم ؛به آرزوم رسیدم یهو اسمی شبیه اسم خودم رو دیدم ،باورش سخت بود ولی اتفاق افتاده بود آره من بعد از 4 سال دوباره دانشگاه قبول شده بودم آخه یه بارم قبلا تو سال 80 مهندسی مکانیک قبول شدم ولی به دلیل مشکلات مالی نتونستم ادامه تحصیل بدم چون برادربزرگترم هم داشت دانشگاه آزاد درس می خوند.
سریع شماره شناسنامه رو نگاه کردم ، نه واقعا اسم خودم بود ،حالا چی قبول شده بودم، انتخاب اولم اقتصاد با گرایش حمل و نقل بود یا گرایش دیگه یادم نیست ، زده بود قبول انتخاب دانشگاه ؛ ناراحت شدم یعنی ما اینقدر ...مهم قبول شدن بود که شده بودم ؛ ای بابا کاردانی مدیریت دولتی فراهان من که اصلا مدیریت نزده بودم
حالا فراهان کجاست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چند ساعتی دپرس بودم برادرم که اومد گفت چی شد ؟ قبول شدی ؟ گفتم آره بابا کاردانی مدیریت دولتی فراهان،گفت روزنامه رو بیار ببینم ، آوردم ، دید و بعدش گفت این که فراهان نیست این میبد و ارتباطات با گرایش روزنامه نگاری!.................!.......................!...........
انگار بهم شوک وارد شده بود ، خوشحال شده بودم چون تعریف این رشته رو از داداشم زیاد شنیده بودم .
حالا میبد کجاست؟! !!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چه جوری برم و بیام آخه من کارمند بودم و انتقالی هم ناممکن ، به بابام زنگ زدم که دانشگاه قبول شدم بیا بریم ثبت نام کنیم ، تا بابام بیاد یه هفته وقت داشتم فکر کنم و تصمیم گیری کنم ، و چون مشقت بی مدرکی رو کشیده بودم تصمیم گرفتم به هر قیمتی شده از این فرصت به دست اومده نهایت استفاده رو ببرم و لیسانسمو بگیرم چون واقعا احساس می کردم به خاطر نداشتن مدرک داره در حقم ظلم میشه ؛ تصمیم گرفتم از کارم استعفا بدم و ماشینمو هم بفروشم ،برم میبد درس بخونم ........................................
ادامه دارد.............................